ناامیدم وخسته - من خیلی خسته شدم از زندگیم وسواس فکری؟
سلام. من خیلی خسته شدم از زندگیم. وسواس فکری دارم و افسردگی. اما جدایه از اینا زندگی مشترکم رو دوس ندارم و حس خوبی بهش ندارم. خیلی روانشناس رفتم اما اون که نمیتونه حس من رو ته دلم رو عوض کنه. قبلا هم دارو خوردم اما حسم به زندگی مشترک آنچنان تغییر نکرده. خانوادم هم زیاد خواستن و میخوان راضیم کنن اما. تو فرهنگی ک من دارم زندگی میکنم دلیل قانع کننده ای برای جدایی ندارم. در ضمن از لحاظ مالی هم مستقل نیستم از یه طرف همسرم دوستم داره میترسم بعد از من بهش فشار بیاد یا بلایی سرخودش بیاره. من از خانوادش و رفتارشون متنفرم. اینم میدونم انتظار داشتن اشتباهه و من نمیتونم به اونا بگم که اینطور باشید یا باب دل من رفتار کنید. همسرم رو اعصابمه و وقتی سر کار خیلی راحتم. اما بدم ازش نمیاد ولی باهاش خوشحالم نیستم.نه معتاده نه ولگرد نه بیکار وبی مسئولیت نه تنبل نه شکاک نه خیلی بداخلاق نه بدقیافه ومن دلیل محکمی برای جدایی ندارم. حساس هس زیاد اما شکاک نیس. من بیشتر وابستگی مالی و امنیتی بش دارم. نمیتونم تصمیم بگیرم خستم و عقلم به جایی قد نمیده. ۸ساله همش گفتم بذار بگذره حسم خوب میشه اما نشد. فرزندی ندارم خداروشکر. نمیخوام بچه ک اومد یه مادر عقده ای غر غرو بشم. من سبک زندگیم و رفت و آمدام رو دوس ندارم یه جورایی اجباره. دکتر بهم میگه که یه ذره کمال گرا هستم اما بعضی حرفام منطقیه. من الان نمیدونم این افکار و احساساتم بخاطر افسردگیه یا واقعا این زندگی بده. دیدم بعضی وقتا به ظاهر زندگی اوکی هستش همسر آدم اوکی هس ولی حس خوبی نداره آدم. این ریسکه ک بخوام با این افکار بچه دار شم. خیلی گیج شدم. من دوس دارم برم یه رشته ی هنری بخونم و فعالیت کنم. الان مثه یه مرده ام. متحرک هم نیستم. همش خوابم. کلاسی هم ک میره نصفه ولش میکنم. تو رو خدا بهم نگید برو مشاوره. من مشاوره میرم اما نظر شما رو هم دوس دارم بشنوم. احساس اسارت میکنم. همسرم هم بهم میگه برو بخودت برس برو کلاس اما دوس ندارم. این زندگیو دوس ندارم. طرز حرف زدن همسرم باخودم رفتارش و اون میگه من تلاشمو میکنم اما نمیتونم بشم اون چیزی که نو ذهن تو هست. من از خانوادش متنفرم. کلا پشیمونم از ازدواج کردنم. از زود ازدواج کردنم. اما شرایطم باعث شد ک. خیلی اذیت و درمونده ام.