در حسرت زندگی سپری کردم نشد که بشه؟
سلام من خیلی دختر دوست داشتم خیلی زیاد ولی نشد که بشه والان ۳پسر دارم خدا رو شکر گزارم ونا شکری نمیکنم .فقط دلم خیلی خیلی خیلی زیاد.دختر میخواستم واین مسئله دیوونم داره میکنه تو بارداری اول ودوم سونو تا چند ماه اول میگفت دختر بچم.ولی بعد از چند ماه پسر ه میگفتند.حتی فرزند اول خودم تا موقع زایمان فکر میکردم دختره چون تا ۷ماهگی دکتر گفته بود دختره وبعد از زایمان دیدم پسره خلاصه مطلب.وقتی یه دختر بچه یا فرقی نمیکنه دختری رو میبینم با مادرش خیلی .افسرده میشم خیلی خیلی احساس تنهایی میکنم من ۴تا خواهر شوهر دارم وقبلا خیلی خوشحال بودم.ومیگفتم اینو حکم خواهر رو برام دارن ولی اون از خدا بی خبرها خنجرهای به.قلبم وگذشته من زدندند که ابدی شد برام مادرم رو خیلی دوست دارم چون تنها مرحم دردمه ووقتی از روزگار غم دارم فقط اونه که شنونده دردامه اونه که دل داربم میده.فقط مادرم بود در کنار دردام بیمارستانهام کمک برای بچه هام با توجه به مشکلات جسمی که خودش داره ولی همیشه در کنارم بود.شوهرمم هیچ وقت حامی خوبی برام نبود وهیچ وقت نتونستم حرف دلم رو بهش بزنم چون فقط طرف مادر وخواهراش بود ودنبال کار وزندگی درست کنه اونا بود .وقتی بهش میگفتم هم فایده نداشت.مثل چاه بدون آب بود که باید.همش درخواست مونس وحامی بودن ازش میکردم دیگه الان چند ساله بی خیال شدم.خودم به خودم دلداری میدم.خودم مجبورم تنهایی برم بیرون یا با بچه هام در حالی که خیلی دلم میخواست در کنارم بود ولی هیچ وقت نبود.بچه هامو خیلی دوست دارم ولی خیلی عصبی وافسرده شدم.دیگه شوهرمو دوست ندارم.چون هیچ وقت کنارم نبود همیشه آرزو داشتم بوسم کنه.نوازشم کنه .بگه دوسم داره.برام یه هدیه کوچیک بخره ولی نشد که بشه نیازهای روحیمو بهش میگفتم.ولی اون توجه نکرد.همیشه احساس میکنم یک زن بیوه هستم.با۳ بچه.خیلی دلم میخواست، یه خواهر داشتم.باهم بودیم کمک حالم بود. ولی نشد که بشه.دلم دختر میخواست.که در کنارش باشم .مونسم باشهبا هم بریم بیرون .موهاشوشونه کنم.ولی نشد که بشه.دلم یه حامی میخواست تو زندگی.ولی نشد که بشه.دلم میخواست تو اغوش مردزندگیم باشم.نوازشم کنه،ولی نشد که بشه این، همه تو بدترین شرایط زندگی باهاش کنار اومدم.نه رنگ سینما رو دیدم در کنار زندگی با اون.نه مسافرت درست وحسابی.نه دوره همینه شوخی.کلا نشد که بشه.گوشم خالی از زمزمه عاشقانه صحبت کردن همسرم نشد، که پر بشه از حرفهای قشنگ.قبلا من اگر جملات عاشقانه یا دوست داشتن براش میگفتم،، صدای خر در میاورد.،،ومیگفت داری خرم میکنی منم دیگه خسته شدم ونگفتم.اره من تو اوج جوونی در گذشته مردم.خیلی دلم غم داره خیلی دلم میخواد نباشه در کنارم. چون خیلی بد دهن هست وبی ادب.ولی برای دیگران مطیع ومهربون.با حرفهای شایسته وزیبا همش میگم کاشکی ،با منو بچه ها هم مثل برخورد با ریست صحبت میکردی زمین تا آسمون فرق میکنه.مادرش هم که این زندگی رو به فنا برد،،.کلا دیگه بی خیال خانوادش شدم واگذارشون کردم به خدا.چون خیلی خسته شدم.هرکاری کردم که مهر ومحبتم رو شوهرم ببینه تو زندگی گفت وظیفته کاری نکردی.زنای مردم سر کار میرن ،فلانن پول میارن.فلانی فلان میکنه تو چی، کلا دیگه درخواست مهر محبت .نوازشو.کلمه های زیبا رو.دورهمی وباهم بودن رو قیدشو زدمخیلی دلم میخواد دیگه نباشه وخدا اونو از من بگیره چون.کم اوردم با رفتارها.وبی احترامی هاش وفقط هر روز خدا رو صدامیکنم خودش مرحمه زخم دلم باشه، ودلم برای بچه هامم میسوزه.لطفا شما پزشگانی که این درد زندگی من که میخونید بگید چکار کنم.به قرآن مجید به پیر به پیامبر از شوهرم نفرت دارم.چون از هیچ نظر روحی وروانی تامینم نکرد به غیر از تهقیر وفحاشی وغیره