خسته ام از زنده بودن بی دلیل از این همه طرد شدن بی دلیل؟
هیچ میلی به انجام کار های روزانه ندارم.اعتماد به نفسم شدیدکاهش پیدا کرده.منزوی شدم.کارم شده شبو روز گریه و سرکوب کردن خودم بخاطر چیزایی که حتی دست من نیست(چیزای ارثی)از طرف همه(حتی خانواده) بی دلیل طرد میشم.اصلا دوست ندارم حتی یک لحظه دیگه زندگی کنم.این یعنی افسردگی؟من دوست ندارم در مورد مشکلاتم با بقیه حرف بزنم حتی روانشناس یا روانپزشک.اصلا نمیدونم باید چی کنم.تمام کارهام روی هم جمع شده