نمیتونم زندگی کنم؟
باسلام خدمت روانشناسان عزیز
مجرد که بودم با ووجود اینکه جوخانواده آروم نبود ومحبتی از طرفشون نداشتم با وجود بچه های زیاد ومشکلات امامن همیشه امید وار وسرحال بودم وسحر خیز .اما تمام این امید وسرحالیم دلبستگی وعشقم به یکی از پسرای فامیل بود همین که میدیدمش تیپش حرکاتش وجودش توی هر جمعی یه حسی بهم میداد که قابل توصیف نبود.اونم منو دوست داشت شیش سال اینطور گذشت البته بدون اینکه هیچ گونه ارتباطی باشه.اما یه روز یه خاستگار اومد برام وخانواده مجبورم کردن که قبول کنم منم قضیه عشقمو گفتم خانوادم گفتم که یه حس زود گذره این خواستگارت بهتره منم قبول کردم با وجود اینکه نوزده سالم بود واصلا نمیدونستم ازدواج چیه وداشتم برا کنکور میخوندم اما نمیدونم چیشد خیلی مقاومت نکردم وقبول کردم.نه ساله داره میگذره یه روز نیست که تا ساعت دوظهر خاب نباشم خواب اونو نبینم.ارتباطم با خانواده شوهرم خیلی بده اصلا نمیتونم خودم رو متعلق به این خانواده بدونم اشتباه بزرگترم بچه اوردن بود داغونه مادری نداره صبحونه ای هم بهش بده. باشوهرم میرم بیرون حالم از تیپش حرف زدنش حرکتاش بهم میخوره وحالم بد میشه چون حداقل شوهرم یه کم به چیزایی که خاستم نزدیک نیست آدم پرخاشگر وعصبیه .یه سال داروی افسردگی خوردم روانشناس رفتم فایده نداشت .نمیتونم زندگی کنم.ورزش کنم درس بخونم کار کنم بچه داری کنم غذا درست کنم .خونه رو هم نمیتونم تمیز کنم .توی هفته پنج روزش من دوست دارم کسی کارم نداشته باشه بدون هیچ مسعولیتی فقط زیر پتو باشم.خیلی دوست دارم درس بخونم خوب شم امانمیشه.شام درست میکنم با شهرم ولچم میریم پارک تو پارک حالم اینقدر بد میشه وفشار بهم میاد که گریم میگیره. اصلا جایی که با شوهرم میرم احساس بدی بهم میده .چکارکنم بازم برم دارو بخورم بدم از دارو میاد با نادونی زندگیم رو به اینجاکشوندن خانوادم.خودمم که از همه نادونترکمکم کنید
مجرد که بودم با ووجود اینکه جوخانواده آروم نبود ومحبتی از طرفشون نداشتم با وجود بچه های زیاد ومشکلات امامن همیشه امید وار وسرحال بودم وسحر خیز .اما تمام این امید وسرحالیم دلبستگی وعشقم به یکی از پسرای فامیل بود همین که میدیدمش تیپش حرکاتش وجودش توی هر جمعی یه حسی بهم میداد که قابل توصیف نبود.اونم منو دوست داشت شیش سال اینطور گذشت البته بدون اینکه هیچ گونه ارتباطی باشه.اما یه روز یه خاستگار اومد برام وخانواده مجبورم کردن که قبول کنم منم قضیه عشقمو گفتم خانوادم گفتم که یه حس زود گذره این خواستگارت بهتره منم قبول کردم با وجود اینکه نوزده سالم بود واصلا نمیدونستم ازدواج چیه وداشتم برا کنکور میخوندم اما نمیدونم چیشد خیلی مقاومت نکردم وقبول کردم.نه ساله داره میگذره یه روز نیست که تا ساعت دوظهر خاب نباشم خواب اونو نبینم.ارتباطم با خانواده شوهرم خیلی بده اصلا نمیتونم خودم رو متعلق به این خانواده بدونم اشتباه بزرگترم بچه اوردن بود داغونه مادری نداره صبحونه ای هم بهش بده. باشوهرم میرم بیرون حالم از تیپش حرف زدنش حرکتاش بهم میخوره وحالم بد میشه چون حداقل شوهرم یه کم به چیزایی که خاستم نزدیک نیست آدم پرخاشگر وعصبیه .یه سال داروی افسردگی خوردم روانشناس رفتم فایده نداشت .نمیتونم زندگی کنم.ورزش کنم درس بخونم کار کنم بچه داری کنم غذا درست کنم .خونه رو هم نمیتونم تمیز کنم .توی هفته پنج روزش من دوست دارم کسی کارم نداشته باشه بدون هیچ مسعولیتی فقط زیر پتو باشم.خیلی دوست دارم درس بخونم خوب شم امانمیشه.شام درست میکنم با شهرم ولچم میریم پارک تو پارک حالم اینقدر بد میشه وفشار بهم میاد که گریم میگیره. اصلا جایی که با شوهرم میرم احساس بدی بهم میده .چکارکنم بازم برم دارو بخورم بدم از دارو میاد با نادونی زندگیم رو به اینجاکشوندن خانوادم.خودمم که از همه نادونترکمکم کنید