مشاوره زناشویی؟
سلام
بعد از ده سال زندگی مشترک چند شب پیش همسرم دچار سوتفاهم شد و شروع به ناسزا و فحش های رکیک کرد. ماجرا از این قرار بود که من و خواهر و مادرم در مورد یه موضوعی صحبت می کردیم که شوهرم وارد بحث ما شد و مادرم ازش یه تقاضایی کرد. بدون اینکه شوهرم از موضوع خبر داشته باشه شروع کرد به تندی صحبت کردن که به من بی احترامی کردین. و درمسیر خونه مادرم تا خونه خودمون تمام مدت حدود نیم ساعت همسرم مشغول فحش و ناسزا به من و مادر و خواهرم بود. بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم یا توجیهش کنم. البته چون در حال رانندگی بود میترسیدم حرفی بزنم و اتفاقی بیفته. بعد از رسیدن به خونه تمام مدت سرش تو گوشی بود و حتی یک کلمه حرفی نزد حتی نگاهم نکرد وقتی چای هم دم کردم حتی به چای هم لب نزد. موقع خواب هم رختخوابشو ازم جدا کرد چیزی که حتی یکبار هم تو این ده سال اتفاق نیفتاده.
اینو باید بگم که مامان و خانوادم حیلی شوهرمو دوس دارن حتی بیشتر ازمن . مخصوصا مامانم و هیچ وقت نه تنها به شوهرم بلکه به دامادم هم بی احترامی نکردن و حتی براش جون هم میدن. میترسم از اینکه به شوهرم نزدیک بشم. یعنی از زبونش از حرفاش از ناسزاهاش میترسم. فحش و ناسزا مثل یه پتک میخوره تو سرم. حالم خوب نیست . حتی با خوردت قرص های الپروزلام و آسنترا و سیتولوپرام هم اروم نگرفتم. البته این قرص ها رو اولین باره که خوردم دیشب که از درد دندون و کلیه هام خوابم نبرد تا صبح . فقط گریه کردم. اونقدر حالم دیشب بد بود که میخواستم مثل دیوونه ها از خونه برم بیرون. البته مدتیه که توجهش بهم کم شده. دیگه بهم توجهی نمیکنه. احساس میکنم با کسی وارد رابطه شده. بهم کم محلی میکنه. سربالا جواب سوالامو میده یا اگر سوالی ازش میپرسم حرف تو حرف میاره و جوابمو نمیده. یه جوری باهام رفتار میکنه که انگار من وجود خارجی ندارم. انگار منو نمیبینه. مورد تحقیر و استحزاش قرار میگیرم. خواهش میکنم کمکم کنید.
بعد از ده سال زندگی مشترک چند شب پیش همسرم دچار سوتفاهم شد و شروع به ناسزا و فحش های رکیک کرد. ماجرا از این قرار بود که من و خواهر و مادرم در مورد یه موضوعی صحبت می کردیم که شوهرم وارد بحث ما شد و مادرم ازش یه تقاضایی کرد. بدون اینکه شوهرم از موضوع خبر داشته باشه شروع کرد به تندی صحبت کردن که به من بی احترامی کردین. و درمسیر خونه مادرم تا خونه خودمون تمام مدت حدود نیم ساعت همسرم مشغول فحش و ناسزا به من و مادر و خواهرم بود. بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم یا توجیهش کنم. البته چون در حال رانندگی بود میترسیدم حرفی بزنم و اتفاقی بیفته. بعد از رسیدن به خونه تمام مدت سرش تو گوشی بود و حتی یک کلمه حرفی نزد حتی نگاهم نکرد وقتی چای هم دم کردم حتی به چای هم لب نزد. موقع خواب هم رختخوابشو ازم جدا کرد چیزی که حتی یکبار هم تو این ده سال اتفاق نیفتاده.
اینو باید بگم که مامان و خانوادم حیلی شوهرمو دوس دارن حتی بیشتر ازمن . مخصوصا مامانم و هیچ وقت نه تنها به شوهرم بلکه به دامادم هم بی احترامی نکردن و حتی براش جون هم میدن. میترسم از اینکه به شوهرم نزدیک بشم. یعنی از زبونش از حرفاش از ناسزاهاش میترسم. فحش و ناسزا مثل یه پتک میخوره تو سرم. حالم خوب نیست . حتی با خوردت قرص های الپروزلام و آسنترا و سیتولوپرام هم اروم نگرفتم. البته این قرص ها رو اولین باره که خوردم دیشب که از درد دندون و کلیه هام خوابم نبرد تا صبح . فقط گریه کردم. اونقدر حالم دیشب بد بود که میخواستم مثل دیوونه ها از خونه برم بیرون. البته مدتیه که توجهش بهم کم شده. دیگه بهم توجهی نمیکنه. احساس میکنم با کسی وارد رابطه شده. بهم کم محلی میکنه. سربالا جواب سوالامو میده یا اگر سوالی ازش میپرسم حرف تو حرف میاره و جوابمو نمیده. یه جوری باهام رفتار میکنه که انگار من وجود خارجی ندارم. انگار منو نمیبینه. مورد تحقیر و استحزاش قرار میگیرم. خواهش میکنم کمکم کنید.