در تکمیل بحث وابستگی یا عشق؟
سلام مجدد
این بار اولی نیست که ایشون میگه نامزد کرده و دروغ میگه، یکسری هم میگفت که با دختری رابطه داشته بعد که ناراحتی بینهایت منو متوجه شد عکس فرستاد گفت این دخترس، منم خداشاهده با لرزش شدید دست و گریه پیامو باز کردم دیدم عکس میز و صندلیه که خریده! بعدشم گفت دختری در کار نبوده البته بعد از عذابی که به من داد، نه اینکه نیاد عملا واسه خواستگاری، انگشترم برام گرفت، اومد با پدرم هم صحبت کرد اما پدرم وقتی فهمید پدرش اعتیاد داره به بدترین شکل ممکن اونو رد کرد، اینکه نمیتونه منو خوشبخت کنه و توان مالیشو نداره و خونواده ما دکترن و شما. اما ایشون همش به من میگفت که عاشقمه هر روز بیشترم منو دوست داره اما یهو بی دلیل رفت،حتی ما مشاوره قبل ازدواج هم رفتیم با هم، دکتر گفت که مشکل حادی ندارین جز اعتیاد پدرش، منم بارها سر این قضیه باهاش صحبت کردم و چون خودشو جدا از خونوادش میدیدم دوسش داشتم و قضیه اعتیاد رو به خونوادم نگفته بودم حتی،
من نمیدونم اگه این حسم بهش عادته چرا تموم نمیشه و اگه عشقه که با این کارای ایشون باید نفرت میشد، هر روز به خودم لعنت میفرستم که چرا همچین آدمی و وارد زندگیم کردم
به من میگفت که هیچ کسی و جز من نمیخواد یا من ساده بودم یا مشکل جای دیگه بوده، بعد بهم گفت تاریخ نامزدیشو دقیقا تو وفات!! خونوادشونم مذهبی! همینطوری یه روزی گفته بود، منم گفتم آخه اون روز نمیشد که! گفت دروغگوهم شدم ،عادتشم هست که دروغش لو میره در میره، بلاک کرد فرداش از بلاک درآورد، خیلی اذیتم کرد منم چون تا بحال با هیچ احد و ناسی دوست نبودم فکر میکردم که طبیعیه تو روابط، اما به یکی از دوستام گفتم گفت که این آدم خوبی نیست، بدیش اینه با همه بدی هاش دوسش دارم هنوز و این حسم عذابم میده، این آدم با این رفتار آدم نرمالیه؟ بعضی اوقات خیلی مهربون بود و بعضی وقتا بی دلیل بسیار عصبی و بداخلاق میشد امکانش هست دوقطبی بوده باشه؟ یا واقعا من نرمال نیستم؟!
این بار اولی نیست که ایشون میگه نامزد کرده و دروغ میگه، یکسری هم میگفت که با دختری رابطه داشته بعد که ناراحتی بینهایت منو متوجه شد عکس فرستاد گفت این دخترس، منم خداشاهده با لرزش شدید دست و گریه پیامو باز کردم دیدم عکس میز و صندلیه که خریده! بعدشم گفت دختری در کار نبوده البته بعد از عذابی که به من داد، نه اینکه نیاد عملا واسه خواستگاری، انگشترم برام گرفت، اومد با پدرم هم صحبت کرد اما پدرم وقتی فهمید پدرش اعتیاد داره به بدترین شکل ممکن اونو رد کرد، اینکه نمیتونه منو خوشبخت کنه و توان مالیشو نداره و خونواده ما دکترن و شما. اما ایشون همش به من میگفت که عاشقمه هر روز بیشترم منو دوست داره اما یهو بی دلیل رفت،حتی ما مشاوره قبل ازدواج هم رفتیم با هم، دکتر گفت که مشکل حادی ندارین جز اعتیاد پدرش، منم بارها سر این قضیه باهاش صحبت کردم و چون خودشو جدا از خونوادش میدیدم دوسش داشتم و قضیه اعتیاد رو به خونوادم نگفته بودم حتی،
من نمیدونم اگه این حسم بهش عادته چرا تموم نمیشه و اگه عشقه که با این کارای ایشون باید نفرت میشد، هر روز به خودم لعنت میفرستم که چرا همچین آدمی و وارد زندگیم کردم
به من میگفت که هیچ کسی و جز من نمیخواد یا من ساده بودم یا مشکل جای دیگه بوده، بعد بهم گفت تاریخ نامزدیشو دقیقا تو وفات!! خونوادشونم مذهبی! همینطوری یه روزی گفته بود، منم گفتم آخه اون روز نمیشد که! گفت دروغگوهم شدم ،عادتشم هست که دروغش لو میره در میره، بلاک کرد فرداش از بلاک درآورد، خیلی اذیتم کرد منم چون تا بحال با هیچ احد و ناسی دوست نبودم فکر میکردم که طبیعیه تو روابط، اما به یکی از دوستام گفتم گفت که این آدم خوبی نیست، بدیش اینه با همه بدی هاش دوسش دارم هنوز و این حسم عذابم میده، این آدم با این رفتار آدم نرمالیه؟ بعضی اوقات خیلی مهربون بود و بعضی وقتا بی دلیل بسیار عصبی و بداخلاق میشد امکانش هست دوقطبی بوده باشه؟ یا واقعا من نرمال نیستم؟!